Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers هفت تا هشت ماهگی - بردیا نفس مامان و بابا

بردیا نفس مامان و بابا

روزهای هفت تا هشت ماهگی

بردیای عزیزم هشت ماهه که قدم بر دیده و دل ما گذاشتی ,هشت ماهه که نفسمون به نفست بنده ,هشت ماهه که صبحمون با لبخندهای تو شروع میشه ,هشت ماهه که خورشید روز و ماه شب مایی ,هشت ماهه که با هر صدای تو دلمون میلرزه ,هشت ماهه که دستامون به شکرانه وجود تو رو به آسمونه...

عزیزم ,بهترینم هشت ماهگیت مبارکقلب

                      *****************************

 دیگه به راحتی میشینی و با اسباب بازیات بازی میکنی ,

 گاهی خودتو به صورت سینه خیز رو زمین میکشی تا به اسباب بازیی که دور از دسترستِ برسی,

رابطه بین کلید برق و روشن و خاموش شدن چراغ ها  و رابطه بین کنترل و تلویزیون رو کشف کردی‌ و هر وقت سمت کلید برق میبرمت دستاتو دراز میکنی تا خاموش و روشنش کنی ,وقتی هم کنترل تلویزیون رو بدست میاری بجای اینکه به سمت دهانت ببری ,با دستت دکمه هاش رو فشار میدی بعد به تلویزیون نگاه میکنی تا ببینی چه اتفاقی می افته !بماند که چند بار setting تلویزیون خودمون که هیچی تلویزیون خونه مادر جون رو هم به هم ریختی !!!

بعضی روزا که هوا خوبه میذارمت تو کالسکه و با هم میریم پارک ،بعضی روزا هم مادرجون زحمت میکشند و تورو میبرند پارک تا من به کارام برسم ،بیرون رفتن رو دوست داری و اطرافت رو با اشتیاق نگاه میکنی .

یکبار با کالسکه داشتم میبردمت خونه مادر جون تا در خونه مادرجون رو دیدی ذوق کردی و گفتی آگِ, آگِ,آگِ(به کسر گ) از اون به بعد دقت کردم و دیدم هر چیزی که برات آشناست،تا میبینی میگی آگِ.

دَدَ کلمه جدید دیگری که میگی اما نه لزوماٌ موقع بیرون رفتن گاهی هم موقع بازی با اسباب بازیات این کلمه رو میگی.

یاد گرفتی دستاتو رو لب من یا بابا میکشی (اینجوری ابله)و از صدایی که درمیاریم میخندی!

هر وقت به سمتت خم میشیم سریع دستت رو دراز میکنی و میخوای که بلندت کنیم .

وقتی بابایی میاد خونه ، تا صداشو میشنوی کلی ذوق میکنی و تا بغلت میکنه سرتو میذاری رو شونه اش ،خلاصه شما پدرو پسر خیلی همدیگه رو دوست دارید و من از دیدن این همه عشق بین شما دو تا لذت میبرم.

                       *****************************

                        من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

   هفت تا هشت ماهگی

 هفت تا هشت ماهگی

تو و کسری

هفت تا هشت ماهگی

تو و الای و یونا

هفت تا هشت ماهگی

تو و زهرا و راستین

هفت تا هشت ماهگی

 

دلنوشت:خدایا به من صبوری بده تا مانع تجربه های کودکانه وروجکم نشم تا این وروجک بتونه بریزه و بپاشه و تجربه کنه !

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مامان بردیا ] [ نظرات () ]

تولد کسری

امروز تولد کسری است, یه وروجک دوست داشتنی ,باهوش ,کنجکاو و خیلی مهربون

که خاله خیلی دوستش داره.

رابطه شما دو تا وروجک خوبه و هم دیگه روخیلی دوست دارید,وقتی همدیگه رو میبینید کلی ذوق میکنید.وقتی گریه میکنی کسری بدو بدو میره و شیشه شیرت رو میاره برام تا برات شیر درست کنم .

کسری جان انشاالله 120 ساله بشیماچ

[ ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان بردیا ] [ نظرات () ]

تعطیلات نوروز

تو فوق العاده ای پسر!

                                 

                 

              خوشتر آن باشد که سر دلبران   گفته آید در حدیث دیگران

عزیزم توی این سفر فوق العاده بودی ,روی صندلیت نشسته بودی و اصلا بیقراری نمیکردی.

امسال نوروز اردبیل خیلی سرد بود و ما خیلی نتونستیم به گشت و گذار بپردازیم و بیشتر وقتمون توی خونه گذشت اما با اینحال فکر میکنم با وجود دختر عمه ها و کلی چهره جدید به تو خوش گذشته باشه.

روی ساعت خوابت زیاد سخت گیری نمیکردم اما تو معمولا سر ساعت همیشگی میخوابیدی.

                          ××××××××××××××××××××

   

اینم عکس اسباب بازیی که بابا وقتی کوچولو بود پدرش از باکو براش آورده بود ,بابا هم چون اسباب بازی رو خیلی دوست داشته ,داده به مامانش و گفته مامان اینو نگه دار واسه پسرم !!!!

 دل نوشت:وقتی تو کنارمی  ,  هر روز نوروز منه

[ ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مامان بردیا ] [ نظرات () ]